روز معلم
بر تمامی معلمان،مربیان و داوطلبان گرامی
مبارک باد
با دستان خالی هم می توان همدیگر را شاد کرد
گزارش : ژیلا بشیری
از چند روز مانده به روز معلم بچه ها به دفتر مراجعه می کردند و خواستار این بودند که در این روز حتما جشنی داشته باشیم. اما من به دلیل نبودن امکانات ، بخصوص وضعیت حیاط خانه کودک، نمی دانستم چه جوابی به بچه ها بدهم.
از چند روز مانده به روز معلم بچه ها به دفتر مراجعه می کردند و خواستار این بودند که در این روز حتما جشنی داشته باشیم. اما من به دلیل نبودن امکانات ، بخصوص وضعیت حیاط خانه کودک، نمی دانستم چه جوابی به بچه ها بدهم.
اما با اصرار شان پذیرفتم جشن کوچکی داشته باشیم و تدارکات جشن را من به عهده گرفتم و اجرای برنامه را به عهده خود بچه ها گذاشتم.
بچه ها از همان روز فعالیت شان را شروع کردند . نقاشی کشیدند ، روزنامه دیواری درست کردند ، برای کوچکترها کلاه های رنگی مقوایی ساختند ، نمایش تمرین کردند و….
قرار بر این بود که جشن در حیاط برگزار شود . شروع به رایزنی با دوستان کردم تا شاید بتوانیم روز شادی برای بچه ها بسازیم . خانم جاویدی از همراهان خوب ما قول داد برای اجرای موسیقی گروهی را بیاورد.
دوستان دیگر تهیه شیرینی ، میوه و ساندویچ را قبول کردند. صبح روز دوازدهم اردیبهشت ساعت هفت و نیم که به خانه کودک رسیدم دیدم بچه ها قبل از من پشت در حیاط منتظر هستند. حیاط را آب و جارو کردیم، از فرهنگسرا صندلی آوردیم و چیدیم، معلم نقاشی با بچه ها نقاشی ها و روزنامه دیواری ها را دور تا دور حیاط نصب کردند و خلاصه هر کسی مشغول کاری بود. اما چون برنامه ای به صورت مدون و برنامه ریزی شده نداشتم نگران بودم که جشن به خوبی برگزار نشود که ناگهان با ورود گروه موسیقی سنتی فضای خانه کودک مهر به راستی رنگ شادی به خود گرفت و نگرانی من و سایر مربیان از بین رفت.
گروه موسیقی چند تن از هنرمندان بودند که فقط به خاطر عشق خود به کودکان و برای شاد کردن آنها بی هیچ چشم داشتی آمدند و از هنر خود برای تحقق بخشیدن به آرمان های انسانی مایه گذاشتند.
مربیان در کنار بچه ها نشستند و همه در کنار هم چند ساعتی شاد بودند. هر چند حیاط خانه کودک هنوز تعمیر نشده و گروه موسیقی وسایل خود را روی آجرهای بیرون زده و کج و معوج گذاشتند و با هر تکان خوردن بچه ها و دست زدن ، گرد و غبار بلند می شد .
بعد از اجرای موسیقی ، گروه تاتر بچه ها نمایشی را اجرا کرد، بچه ها کارهای تقلیدی انجام دادند ، بین جشن با شیرینی و آب میوه و در پایان با ساندیچ از همه پذیرایی شد.
من و معلم ها از بچه ها خواسته بودیم و تاکید کرده بودیم که هیچ هدیه ای نیاورند اما باز هم برخی کارت تبریک و گل آورده بودند. وقتی به سمیرا که برای من جورابی را کادو کرده و آورده بود اعتراض کردم که من گفته بودم هدیه نیاورید گفت :" خانم از مادرم هیچ پولی نگرفتم ، سه روز همراه مادرم قند شکستم و خُرد کردم و با پول آن برای شما جوراب خریدم. "
20
کودک یعنی زندگی…
افرین(-: